عکاسی جنگ، تنها ثبتِ تیر و ترکش و میدانِ نبرد نیست؛ بلکه ثبتِ لحظاتی است که انسان در مرزِ باریکِ مرگ و زندگی، حقیقتِ وجودیِ خود را عریان می‌کند. مهدی منعم، عکاسِ پیشکسوت، در این یادداشتِ تأمل‌برانگیز، از مواجهه‌ی خود با این واقعیت می‌گوید و بر این باور است که رسالتِ عکاس، نه زیبایی‌شناسیِ خشونت، بلکه نگاهبانی از «رنجِ انسان» است تا در هیاهوی تاریخ، گم نشود.

من عکاس جنگ نبودم؛
وقتی نخستین‌بار پا به جبهه گذاشتم،
تجربه‌ای از عکاسی جنگ نداشتم.
نه می‌دانستم جنگ را چگونه باید عکاسی کرد،
نه کسی به من آموخته بود کدام لحظه، ارزش ماندن در تاریخ را دارد.
من فقط یک دوربین داشتم
و احساسی که هر روز، در برابر آنچه می‌دیدم، سنگین‌تر می‌شد.
آنچه ثبت کردم، بیشتر از آنکه حاصل تجربه باشد،
حاصل مواجهه بود؛

مواجهه با انسان‌هایی که در میان مرگ و زندگی ایستاده بودند،
با جوانانی که شاید نمی‌دانستند آخرین نگاهشان به دوربین است،
با مادرانی که هنوز چشم‌انتظار بودند
و با آدم‌هایی که جنگ، چیزی را در وجودشان برای همیشه تغییر داده بود.
من جنگ را از پشت دوربین دیدم،
اما آنچه عکاسی کردم فقط جنگ نبود؛
ترس بود، انتظار بود، فقدان بود، عشق بود
و انسانی بود که در میان خشونت، هنوز انسان باقی مانده بود.
شاید اگر تجربه بیشتری از عکاسی جنگ داشتم،
عکس‌هایم شکل دیگری پیدا می‌کردند.
اما امروز فکر می‌کنم آن بی‌تجربگی،
مرا واداشت پیش از آنکه به «عکس» فکر کنم،
به «آدم» نگاه کنم.
هر فریم برای من بخشی از یک واقعه نیست؛
تکه‌ای از تاریخ و زندگی انسانی است که دیگر بازنمی‌گردد.
سال‌ها گذشته است.
جنگ تمام شده، اما عکس‌ها هنوز زنده‌اند.و من می پرسم:
آیا دوربین من توانست آنچه را من در آن لحظه احساس کردم،
به آیندگان منتقل کند؟
شاید رسالت عکاس جنگ همین باشد؛
نه اینکه جنگ را زیباتر نشان دهد،
بلکه نگذارد رنج انسان،
در هیاهوی تاریخ گم شود.

من عکاس جنگم؛
و پس از بیش از چهار دهه،
هنوز در سرزمینم به دنبال نشانه‌ای می‌گردم که به من بگوید:
آنچه بر این خاک گذشت، هنوز فراموش نشده است.
شاید رسالت عکاس جنگ همین باشد:
نگذارد رنج انسان، با پایان جنگ، به فراموشی سپرده شود.