هشتم مهرماه، بیش از آنکه بهانه‌ای برای بازخوانیِ دیوان‌هایِ تکراری باشد، دعوتی است به ایستادن؛ ایستادن در میانه‌ی تندبادِ زمانه و پرسیدن از خود که در انبوهِ واژه‌ها، چند سطر از «حقیقت» را زیسته‌ایم؟ مولانا جلال‌الدین بلخی، تنها شاعری بزرگ نیست ؛ او معمارِ بنایی است که خشت‌خشتِ آن از «تغییر» و «عبور» ساخته شده است.

نام مولانا در حافظه جمعی ما، فراتر از ابیاتِ مکرر یا تکرارِ سطحیِ غزلیات است. اگر از پوسته‌ی حافظه بگذریم، با انسانی مواجه می‌شویم که مسیرِ تکاملش را نه با آرامشِ محفلی، که با پرسش‌های بُرنده و دگرگونی‌هایِ عمیق طی کرده است. او پیش از آنکه «مولانا»یِ عارف شود، فقیهی بود که در چارچوبِ دانسته‌ها آرام گرفته بود؛ اما تلاقیِ تقدیر او با شمس تبریزی، آن ساختارِ منجمد را در هم شکست. این دیدار، نقطه‌ی صفرِ باززاییِ او بود؛ لحظه‌ای که زبانش از «بیانِ آکادمیک» به «فریادِ تجربه» تغییرِ ماهیت داد.

کیمیاگریِ «شدن»

شاید جوهره‌ی اصلی اندیشه‌ی مولانا را باید در مفهومِ «شدن» جستجو کرد. در نگاهِ او، انسان یک موجودیتِ ثابت و خط‌کشی‌شده نیست؛ آدمی همواره در آستانه‌یِ بدل شدن به چیزی دیگر است. شعرِ مولانا، روایتی از سکون نیست، بلکه تلاطمِ دائمیِ حرکت از ظاهر به باطن و از هراس به شهود است. در «مثنوی»، داستان‌ها تنها ابزاری برای سرگرمی نیستند؛ آینه‌هایی هستند که خواننده را در میانه‌یِ حکایت، با خودش رو در رو می‌کنند تا شاید در پسِ آن اتفاقِ ساده، معنایی را ببیند که تا پیش از آن از دیدگانش پنهان مانده بود.

عشق؛ آن نیرویِ ویرانگر

عشق در ساحتِ مولانا، نه آن احساسِ لطیفِ رایج، که نیرویی است ویرانگر و رهایی‌بخش. عشق در واژگانِ او، یعنی خروج از «منِ کوچک» و محدود؛ چیزی که فرد را از دایره‌یِ بسته‌یِ خودخواهی‌ها بیرون می‌کشد و در وسعتی بی‌انتها رها می‌کند. برای همین است که سوزِ کلامِ او حتی امروز—پس از قرن‌ها—برای مخاطبی که شاید هیچ‌گاه با عرفانِ کلاسیک آشنا نبوده، تکان‌دهنده است. دلتنگی، فقدان، جست‌وجویِ معنا و میلِ به اتصال، دردهایِ کهنه‌ای هستند که هنوز هم در رگ‌هایِ زندگیِ مدرن جریان دارند.

چرا هنوز به مولانا بازمی‌گردیم؟

امروز، در عصرِ انباشتِ اطلاعات و هیاهویِ بی‌پایانِ رسانه‌ها، بیش از همیشه به این مکثِ مولانا نیاز داریم. ما غرق در «دانستن»های بی‌حاصل هستیم، اما تشنه‌یِ «دیدن»؛ دیدنی که نه با چشمِ سر، که با جان صورت می‌گیرد. ارزشِ بازخوانیِ مولانا در این نیست که پاسخی آماده برایِ پرسش‌هایِ امروزِ ما دارد، بلکه در این است که او نمی‌گذارد ما به پاسخ‌هایِ دم‌دستیِ خودمان قانع شویم. او ما را وادار می‌کند تا دوباره بپرسیم: کیستیم؟ چه زنجیرهایی بر ذهنِ خود بسته‌ایم؟ و چگونه می‌توان از این دایره‌یِ تکرار بیرون زد؟

از شمس تا ما

اگر ۷ مهر را یادکردِ شمس بدانیم، ۸ مهر فرصتی است برای تماشایِ محصولِ آن نگاهِ متفاوت. پیوندِ این دو نام، حکایتِ دو قرن سکوت و فریاد است؛ قصه‌یِ کسی که پرسید و کسی که پاسخ را به رقصِ واژگان درآورد .

در «اتاق روشن پرس»، بزرگداشتِ مولانا را بیش از یک سنتِ تقویمی، بهانه‌ای می‌دانیم برای همین درنگ. در میانه‌یِ این‌همه شتاب، شاید بد نباشد لحظه‌ای بایستیم و از خود بپرسیم: کدام بخش از وجودِ ما هنوز زندانیِ عادت است و کدام بخش، منتظرِ شعله‌ای برایِ سوختن و ساخته‌شدن؟

ریحانه تقی یاری