
چرا برخی عکسها ما را رها نمیکنند؟
همه ما با این تجربه مواجه شدهایم: ورق زدن یک مجله یا گشتزنی در شبکههای اجتماعی و دیدن هزاران تصویر که همگی «خوب» یا «جالب» هستند، اما ناگهان یک عکس، نگاه ما را متوقف میکند. چیزی در آن عکس وجود دارد که فراتر از ترکیببندی یا موضوع آن است؛ جزییاتی که گویی مستقیماً به قلب یا حافظهی ما شلیک میشود. رولان بارت برای توضیح این شکاف میان «عکسهای معمولی» و «عکسهای تکاندهنده»، دوگانهی مشهور خود یعنی *استودیوم (Studium)* و *پونکتوم (Punctum)* را خلق کرد. این مقاله، به کالبدشکافی این دو مفهوم و نبرد دائمی آنها در ساحتِ دیدن میپردازد.
استودیوم: قلمروِ آگاهی و فرهنگ
بارت «استودیوم» را به عنوان یک گسترهی وسیع از علایق فرهنگی، زبانی و سیاسی تعریف میکند. وقتی عکسی را به دلیل اطلاعاتی که به ما میدهد، زیباییشناسیاش یا ارزش تاریخیاش دوست داریم، در واقع در حال تجربهی «استودیوم» هستیم.
استودیوم از واژه لاتین *studium* میآید؛ به معنای علاقه، مطالعه، گرایش فرهنگی. وقتی عکسی را میبینیم و میگوییم: «این عکس درباره جنگ است»، «این تصویر به فقر اشاره دارد»، «این یک پرتره کلاسیک است»، در قلمرو استودیوم حرکت میکنیم. استودیوم به ما امکان میدهد عکس را بخوانیم. ما از طریق کدهای اجتماعی، تاریخی و زیباشناختی، معنا را استخراج میکنیم. نورپردازی، ترکیببندی، ژست، پسزمینه، لباسها—همه در این حوزه قرار میگیرند.
استودیوم عقلانی است. قابل آموزش است. میتوان دربارهاش مقاله نوشت، کلاس برگزار کرد و نقد تحلیلی ارائه داد. اما استودیوم، هرچقدر هم دقیق و غنی باشد، هنوز در سطح توافق باقی میماند. ما میدانیم چرا عکس مهم است، اما هنوز «آسیب ندیدهایم». استودیوم همیشه «کدگذاری شده» است. یعنی ما با دانشِ قبلی خود آن را درک میکنیم. مثلاً وقتی عکسی از جنگ را میبینیم، استودیومِ آن شامل درک ما از سیاست، فاجعه و تاریخ است.
واکنش ما به استودیوم، «دوست داشتن» (To Like) است، نه «عشق ورزیدن». این یک علاقه عقلانی و مودبانه است. بارت میگوید استودیوم از نوعِ «خواستن» است اما از نوعِ «تمنا کردن» نیست (Barthes, 1981).
پونکتوم: نیشِ زمان و جزئیاتِ تصادفی
در مقابل استودیوم، «پونکتوم» قرار دارد. پونکتوم از ریشه لاتین punctum به معنای «نقطه»، «سوراخ» یا «خراش» میآید. این همان چیزی است که بیننده را زخمی میکند. پونکتومِ یک عکس، آن جزییاتی است که از درونِ قاب برمیخیزد و مانند یک تیر، بیننده را سوراخ میکند.
پونکتوم نه الزاماً مهمترین عنصر عکس است، نه لزوماً آگاهانه توسط عکاس طراحی شده. ممکن است گوشهای از لباس، نگاهِ نیمهپنهان یک کودک، بند کفشی باز، یا سایهای تصادفی باشد. چیزی کوچک، اما نافذ.پونکتوم توضیحپذیر نیست، چون شخصی است. ممکن است شما را متأثر کند و برای دیگری بیاثر باشد.
اگر استودیوم زبان مشترک ما با عکس است، پونکتوم گفتوگوی خصوصی ما با تصویر است.
پونکتوم هرگز توسط عکاس «طراحی» نمیشود. اگر عکاسی سعی کند عمداً چیزی تاثیرگذار در عکس بگنجاند، آن چیز معمولاً به بخشی از استودیوم تبدیل میشود. پونکتوم یک «تصادف» است که از چشمِ عکاس پنهان مانده اما به چشمِ بیننده میآید.
پونکتوم اغلب یک «جزءِ جزئی» است؛ مثلاً یک گردنبند خاص در عکسِ یک خانواده، دندانهای خرابِ یک کودک، یا دستهای زبرِ یک کارگر. این جزئیات، کلِ معنای عکس (استودیوم) را به حاشیه میبرند و پیوندی شخصی با بیننده برقرار میکنند (Fried, 2008).
دوئل مفاهیم: وقتی پونکتوم، استودیوم را ویران میکند
رابطه میان این دو مفهوم، یک رابطه مسالمتآمیز نیست. بارت معتقد است که پونکتوم، استودیوم را «میشکند» یا آن را «منفجر» میکند.
استودیوم بستر را فراهم میکند. بدون آن، عکس نامفهوم است. اما پونکتوم است که آن را از «معنا» به «تجربه» منتقل میکند.
اگر استودیوم ساختار است، پونکتوم لرزش در ساختار است.
در حالی که استودیوم ما را به سمتِ «تفسیر» و «نامگذاری» میبرد (مثلاً: این عکس نشاندهندهی فقر است)، پونکتوم ما را به سمتِ «سکوت» و «تاثر» سوق میدهد. پونکتوم قدرتِ نامگذاری را از ما میگیرد. بارت مینویسد: «آنچه میتوانم نامگذاری کنم، نمیتواند مرا سوراخ کند» (Barthes, 1981). پونکتوم لایهای از عکس است که فراتر از نشانهشناسی و زبان قرار میگیرد.
پونکتومِ زمان: «او خواهد مرد»
بارت در بخشهای انتهایی تحلیل خود، بُعد دیگری از پونکتوم را معرفی میکند که لزوماً یک جزییات فیزیکی نیست، بلکه خودِ «زمان» است. او با دیدن عکسِ جوانی که محکوم به اعدام است (الکساندر گاردنر، ۱۸۶۵)، دچار پونکتوم میشود. پونکتومِ این عکس در این آگاهی نهفته است که: «او زیباست (استودیوم) اما او خواهد مرد (پونکتوم)».
این همان پونکتومِ فاجعهبار است: شدتِ «این-بوده-است» در مطلقترین شکل خود. در اینجا پونکتوم به ما یادآوری میکند که عکاسی، گواهیِ گریزناپذیر بر فناپذیری است (Batchen, 2009).
دیدن با چشمِ جان
تکلیفِ ما به عنوان بیننده یا عکاس در برابر این کُد چیست؟ بارت به ما میآموزد که عکسِ خوب، لزوماً عکسی نیست که طبق قوانینِ آکادمیک ترکیببندی شده باشد. عکسِ قدرتمند عکسی است که اجازه دهد پونکتوم در آن نشت کند.
برای بیننده، پونکتوم دعوتی است به «توقف». اگر عکسی شما را زخمی کرد، به دنبال دلیلِ آن در کتابهای آموزش عکاسی نگردید؛ آن زخم، پیوندِ خصوصیِ زندگیِ شما با آن لحظهی ثبتشده است. پونکتوم، حقیقتِ عریانِ عکاسی است که از لابلای کدهای فرهنگی بیرون میزند تا به ما یادآوری کند که ما هنوز «احساس» میکنیم.
منابع
- Barthes, R. (1981).Camera Lucida: Reflections on Photography*. Translated by Richard Howard. New York: Hill and Wang
- Fried, M. (2008).Why Photography Matters as Art as Never Before. Yale University Press
- Batchen, G. (2009).Photography Degree Zero: Reflections on Roland Barthes’s Camera Lucida. MIT Press
- Elkins, J. (2011).What Photography Is. Routledge
ریحانه تقی یاری











Monday, 8 June , 2026