بسیاری از عکاسان تازه‌کار زمانی که در فرآیند ویرایش به نتیجه مطلوبی نمی‌رسند، ناخودآگاه سراغ تبدیل عکس به سیاه و سفید می‌روند. اما آیا سیاه و سفید کردن تصاویر تنها یک «عصای دست» برای پوشاندن ایرادات است، یا ابزاری قدرتمند برای ساده‌سازی و انتقال بهتر احساسات؟ در این مقاله بررسی می‌کنیم که چه زمانی باید رنگ را حذف کرد.

«عکس را سیاه و سفید کن!» این اولین فکری است که بسیاری از عکاسان تازه‌کار هنگام ناتوانی در بهبود تصویر در مرحله ویرایش به ذهنشان می‌رسد. حقیقت این است که بله، این کار ساده است: تبدیل به سیاه و سفید (مونوکروم) می‌تواند بلافاصله بسیاری از عکس‌هایی را که در حالت رنگی «افتضاح» به نظر می‌رسند، نجات دهد. اما چرا این اتفاق می‌افتد؟

پاسخ ساده است: عکاسی سیاه و سفید تصویر را «ساده‌سازی» می‌کند. برای مثال، استیو مک‌کوری در فرآیند عکاسی خود از سه رنگ اصلی استفاده می‌کند. او در پرتره‌ها، بر رنگ پوست و لباس سوژه تاکید دارد و معمولاً از پس‌زمینه‌ای با رنگ ثابت استفاده می‌کند. او از رنگ استفاده می‌کند، اما آن را محدود نگه می‌دارد تا بیننده را سردرگم نکند.

این سبک دقیقاً مشابه عکاسی پرتره استودیویی است؛ جایی که عکاس از شما می‌خواهد در محیطی کنترل‌شده حاضر شوید، لباس مناسب بپوشید و در مقابل یک پس‌زمینه با رنگ ثابت قرار بگیرید.

اما در زندگی واقعی، کنترل کردن متغیرها دشوارتر است. عکاسی در محیط‌های خیابانی و مستند به‌دلیل تنوع صحنه‌ها و رنگ‌های ناخواسته، در حالت رنگی بسیار چالش‌برانگیزتر است. با این حال، اگر بگوییم برخی عکس‌ها در حالت رنگی بهتر عمل نمی‌کنند، بی‌انصافی کرده‌ایم.

برای مثال، عکسی که صحنه‌ای دلخراش از انفجار بمب در خاورمیانه را ثبت کرده، اگر رنگی باشد بسیار تاثیرگذارتر و گرافیکی‌تر خواهد بود تا سیاه و سفید. در حالت تک‌رنگ، روایت کلی تصویر کاملاً تغییر می‌کند.

عناصر یک عکس خوب امروزه به توانایی آن در برانگیختن احساسات بستگی دارد؛ چه مخاطب را شگفت‌زده کند، چه خشمگین، غمگین یا سرگرم. یک عکس خوب، صرف‌نظر از رنگی یا سیاه و سفید بودن، باید بتواند این کار را انجام دهد.

یک عکس بد، همچنان بد است؛ اما با استفاده از فرآیند تک‌رنگ، می‌توان به‌دلیل ساده‌سازی نگاه مخاطب، تاثیر بصری بیشتری به آن بخشید—کاری که استیو مک‌کوری سعی کرد با مدیریت رنگ انجام دهد! همچنین، برخی تکنیک‌ها در سیاه و سفید ممکن است که در رنگ ممکن نیست. این مسئله ضعف عکاس نیست، بلکه تفاوت در قابلیت‌های فنی است.

عکس‌های کارتیه برسون سیاه و سفید بودند و به‌دلیل استفاده هوشمندانه او از هندسه، بسیار موفق عمل کردند. اما شاید اگر همان عکس‌ها رنگی بودند، تاثیر مشابهی نداشتند، چون «رنگ» قوانین خاص خودش را دارد. در مقابل، برخی از آثار مری الن مارک اگر رنگی بودند هم فوق‌العاده می‌شدند، اما او عمدتاً سیاه و سفید کار می‌کرد؛ زیرا سیاه و سفید کمک می‌کرد تا نگاه مخاطب بر چیزهایی متمرکز شود که در حالت رنگی ممکن بود نادیده گرفته شوند.

چرا سیاه و سفید گاهی بهتر عمل می‌کند؟

من دریافته‌ام تصاویری که رنگ‌های مرده دارند و از رنگ به شکل موثری در آن‌ها استفاده نشده، با حذف رنگ نتایج بهتری می‌دهند؛ چرا که رنگ در آن صحنه نقش مهمی ندارد. پرتره‌ای که رنگیِ ضعیفی دارد، ممکن است در حالت سیاه و سفید زیبا شود، زیرا آنچه در اینجا اهمیت دارد «محتوای عکس» است، نه رنگ لباس یا پس‌زمینه.

عکاسی سیاه و سفید به جای اینکه یک راه فرار باشد، ما را مجبور می‌کند به یک صحنه از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم. این سبک با استفاده از کنتراست و لایه‌های مختلف، سوژه‌ها را به شکل متفاوتی برجسته می‌کند. در عکاسی رنگی، ما از چیدمان خاص، توناژ و سایه‌ها برای تاثیرگذاری استفاده می‌کنیم؛ همان منطق را می‌توان برای سیاه و سفید هم به کار برد. اگر یک عکس در حالت رنگی جواب نمی‌دهد، لزوماً به این معنی نیست که سیاه و سفید کردن آن تقلب است، بلکه شاید رنگ‌های موجود در صحنه بخشی موثر از عکس نبوده‌اند.

منبع: https://www.thephoblographer.com/

مترجم: ریحانه تقی یاری