
لحظهای که احساس میکنم توسط لنز مشاهده میشوم، همهچیز تغییر میکند.
در ششمین مقاله از مجموعه «کُدِ بارت»، به یکی از عمیقترین و شاید تاریکترین بخشهای اندیشهی او میپردازیم: پیوندِ گسستناپذیرِ عکاسی با مفهومِ مرگ و تئاتر. بارت در این بخش، تجربهیِ ایستادن در برابرِ دوربین را یک «استحالهیِ دردناک» توصیف میکند.
بسیاری عکاسی را جشنی برای ثبتِ زندگی میدانند، اما برای رولان بارت، عکاسی بیش از هر چیز با «مرگ» پیوند خورده است. او معتقد است که لحظهی فشردنِ شاتر، لحظهیِ تبدیل شدنِ انسانِ زنده به یک «شیء» یا «تصویر» است. بارت عکاسی را نه در تداومِ نقاشی، بلکه در تداومِ «تئاتر» و آیینهای باستانیِ سوگواری میبیند. این مقاله به بررسی مفهوم «تئاترِ مردگان» و استحاله سوژه به «شبح» در برابرِ دوربین میپردازد.
استحاله به شبح: من، آن دیگری هستم
بارت تجربهیِ عکاسی شدن را چنین توصیف میکند: «لحظهای که احساس میکنم توسط لنز مشاهده میشوم، همهچیز تغییر میکند. من شروع به پُز گرفتن (Posing) میکنم و در یک لحظه، خودم را به یک تصویر تبدیل میکنم.»
از نظر بارت، در این لحظه چهار شخصیت با هم تلاقی میکنند:
- آنکه فکر میکنم هستم.
- آنکه دوست دارم دیگران فکر کنند هستم.
- آنکه عکاس فکر میکند هستم.
- و آنکه عکاس برای نمایشِ هنرش از من استفاده میکند.
نتیجهی این تلاقی، یک «شبح» (Spectrum) است. سوژه در برابر دوربین، دیگر یک موجودِ زنده و سیال نیست، بلکه به یک موجودِ منجمد و «مرده» تبدیل شده است (Barthes, 1981).
عکاسی و تئاتر: پیوند با نقاب
بارت معتقد است که عکاسی بیش از آنکه به سینما نزدیک باشد، به «تئاترِ ابتدایی» نزدیک است. چرا؟ به دلیلِ مفهومِ **«ماسک» (Mask)**. در تئاترِ باستانی، بازیگر با گذاشتنِ ماسک، به موجودی دیگر تبدیل میشد که همزمان زنده و مرده بود (ارواح یا خدایان).
عکاسی نیز همین کار را با ما میکند. وقتی ما «پُز» میگیریم، در واقع یک ماسک بر چهره میزنیم. این ماسک، «معنای» ما را در تصویر ثابت میکند. عکس، ما را به یک «تابلو زنده» (Tableau Vivant) تبدیل میکند؛ صحنهای منجمد از تئاترِ جهان که در آن، حرکت متوقف شده و تنها «نقابِ» ما باقی مانده است.
عکاسی به مثابهی آیینِ سوگ
بارت عکاسی را با آیینهای ستایشِ مردگان در جوامعِ نخستین مقایسه میکند. در گذشته، ماسکهای مرگ را از روی صورتِ متوفی میساختند تا چهرهاش برای همیشه حفظ شود. عکس، همان «ماسکِ مدرن» است.
هر عکس، در درونِ خود حاویِ این پیام است که: «این شخص، روزی اینگونه بوده و اکنون در حالِ فرسایش یا مرگ است.» بارت عکس را یک «میکرو-مرگ» مینامد. او میگوید: «عکاسی، تئاترِ مردگان است؛ چرا که در آن، ما با ارواحی روبرو میشویم که به شکلی توهمآمیز، هنوز در برابرِ ما حضور دارند.»
پارادوکسِ حضور و غیاب
قدرتِ تکاندهندهی عکاسی در این است که «حقیقتِ فیزیکی» را با «غیابِ مطلق» ترکیب میکند. ما به عکسِ عزیزی که از دست رفته نگاه میکنیم؛ نورِ تنِ او در عکس حضور دارد (این-بوده-است)، اما خودش دیگر نیست.
اینجاست که عکاسی به «هنرِ سوگ» تبدیل میشود. عکس به ما اجازه میدهد که با مردگان در تماس باشیم، اما این تماس، تماسی سرد و شیشهای است. عکس، گواهی است بر جراحتی که زمان بر پیکرِ هستی وارد کرده است (Olin, 2002).
درکِ کُدِ «تئاترِ مردگان»، نگاهِ ما را به عکاسی تغییر میدهد. عکس دیگر تنها یک خاطرهیِ شیرین نیست، بلکه مواجههای شجاعانه با واقعیتِ «فانی بودن» است. هر بار که آلبومی را ورق میزنیم، در واقع در حال تماشای نمایشی هستیم که بازیگرانش، همگی در مسیرِ تبدیل شدن به شبح هستند. عکاسی به ما یادآوری میکند که زندگی، تنها لحظهای است میانِ دو تاریکی، و تصویر، تنها غنیمتی است که از این تئاترِ گذرا به چنگ آوردهایم.
منابع :
- Barthes, R. (1981). Camera Lucida: Reflections on Photography. Translated by Richard Howard. New York: Hill and Wang
- Olin, M. (2002). Touching Photographs. University of Chicago Press
- Burgin, V. (1982). Thinking Photography. Macmillan
- Bazin, A. (1967). What is Cinema? University of California Press
ریحانه تقی یاری

در هفتمین بخش از مجموعه مقالات «کُدِ بارت»، به سراغ «غایبترین» و در عین حال «حاضرترین» عکسِ تاریخِ نظریه عکاسی میرویم: عکسِ باغ زمستانی. عکسی که بارت آن را هستهی مرکزی کتابش قرار داد، اما با تصمیمی آگاهانه، از چاپ آن خودداری کرد.







Saturday, 24 October , 2026