مجموعه عکس «پروانه‌ها و دایناسورها» (On Butterflies and Dinosaurs) اثر مارینا سیروواتکا (Maryna Syrovatka)، عکاس اوکراینی، روایت متفاوتی از زندگی سالمندان اوکراینی است که در پی جنگ و تهاجم روسیه به اوکراین ناچار به ترک خانه و زندگی خود شده‌اند و اکنون در براتیسلاوا، پایتخت اسلواکی، تلاش می‌کنند زندگی تازه‌ای را در سنین بالای ۶۰ سال آغاز کنند؛ مجموعه‌ای که با ترکیب عکاسی پرتره، عکاسی صحنه‌پردازی‌شده، رنگ، طنز، خیال‌پردازی و عناصر سوررئال، میان اندوه ناشی از آوارگی و میل به زندگی تعادلی ظریف ایجاد می‌کند.

عکس‌ها: مارینا سیروواتکا (Maryna Syrovatka)
گفت‌وگو: سوفی رایت (Sophie Wright)

مارینا سیروواتکا در فعالیت هنری خود به مفهوم گذار و دگرگونی (Transition) می‌پردازد؛ لحظاتی که زندگی فرد به‌طور ناگهانی دچار گسست می‌شود، ساختارهای آشنا از میان می‌روند و انسان ناچار است آنها را در شکلی تازه بازسازی کند. پروژه‌های عکاسی و حتی زندگی شخصی این هنرمند به‌شدت تحت تأثیر آوارگی ناشی از حمله روسیه به اوکراین و سرگذشت انسان‌هایی قرار گرفته است که مجبور شدند خانه، شهر، خانواده، خاطرات و بخش مهمی از گذشته خود را پشت سر بگذارند.

او در پروژه «نگران نباش، من خوبم» (Don’t Worry, I’m Fine) با مهاجران و تازه‌واردانی دیدار کرد که در کشور جدید خود، اسلواکی، به دنبال ساختن زندگی تازه بودند. استودیوی عکاسی او به فضایی تبدیل شد که در آن می‌توانست احساسات دشوار، تناقض‌ها، ترس‌ها و امیدهای انسان‌هایی را که تجربه جنگ و مهاجرت اجباری داشتند، در کنار یکدیگر جای دهد.

 

اما پروژه «پروانه‌ها و دایناسورها» (On Butterflies and Dinosaurs) به مرحله دیگری از آوارگی می‌پردازد؛ مرحله‌ای که شاید کمتر درباره آن سخن گفته شده است: وقتی انسان مجبور می‌شود در ۶۰ سالگی یا حتی در سنین بالاتر، زندگی خود را از نو آغاز کند چه اتفاقی می‌افتد؟

سیروواتکا در این پروژه زندگی زنان و مردان اوکراینی بالای ۶۰ سال را که اکنون در براتیسلاوا (Bratislava) زندگی می‌کنند دنبال کرده است؛ انسان‌هایی که در سال‌های پایانی زندگی خود ناگهان با تجربه‌ای مواجه شده‌اند که هیچ‌گاه انتظارش را نداشتند. او در این پرتره‌ها، اندوه و طنز را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد و با بهره‌گیری از رنگ‌های زنده، صحنه‌پردازی، عناصر دست‌ساز و فضای خیال‌انگیز، تصویری متفاوت از مفهوم بقا، مهاجرت، سالمندی، هویت و شروع دوباره ارائه می‌کند.

در این تصاویر، زندگی تنها به معنای زنده ماندن نیست؛ بلکه نوعی مقاومت در برابر فروپاشی، تلاش برای حفظ فردیت و جست‌وجوی امکان شادی در شرایط دشوار است. پرتره‌های بازیگوشانه سیروواتکا به مخاطب اجازه می‌دهند با واقعیتی متناقض مواجه شود؛ واقعیتی که در آن یک انسان می‌تواند هم‌زمان غمگین، خسته، آواره، شوخ‌طبع، سرزنده، زیبا، سرسخت و امیدوار باشد.

در این گفت‌وگو که برای لنس‌کالچر (LensCulture) انجام شده است، مارینا سیروواتکا با سوفی رایت درباره عکاسی به‌عنوان نوعی گفت‌وگو، روند شکل‌گیری تصاویر خیال‌پردازانه‌اش، تجربه کار با سالمندان اوکراینی و تأثیرپذیری از نسلی دیگر سخن می‌گوید.

آغاز دوباره؛ از حرفه حقوق تا دنیای عکاسی

سوفی رایت: شما زندگی حرفه‌ای خود را به‌عنوان وکیل آغاز کردید. چه چیزی باعث شد از حقوق فاصله بگیرید و وارد دنیای عکاسی شوید؟

مارینا سیروواتکا: پاسخ دادن به این پرسش برایم واقعاً دشوار است، زیرا این تغییر یک‌شبه اتفاق نیفتاد. طی چندین سال، زندگی اطراف من به‌تدریج تغییر کرد؛ مادر شدم، پدر و مادرم را از دست دادم، حوادث و تحولات منتهی به جنگ در اوکراین و آغاز آن در سال ۲۰۱۴ میلادی، برابر با ۱۳۹۳ خورشیدی را تجربه کردم و در نهایت به کشور دیگری مهاجرت کردم. فکر می‌کنم هر یک از این اتفاق‌ها به شکلی در مسیر زندگی من نقش داشتند، اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، چیزی که سرانجام مرا به سمت عکاسی سوق داد، فقط یک میل ساده برای امتحان کردن بود.

عکاسی از دوران کودکی در زندگی من حضور داشت. والدینم اصول اولیه عکاسی آنالوگ سیاه‌وسفید (Analog Black-and-White Photography) را به من یاد داده بودند. ظاهر کردن فیلم و چاپ عکس در کنار یکدیگر برای من نوعی جادو بود. با این حال، همیشه متقاعد بودم که آدم خلاقی نیستم. در نظام شوروی، آموزش هنر بسیار ساده و مستقیم به نظر می‌رسید؛ یا می‌توانستی یک گلدان را نقاشی کنی یا نمی‌توانستی. من نمی‌توانستم، بنابراین حتی به مسیر هنری فکر هم نمی‌کردم. عکاسی برای من همچنان چیزی شبیه یک میوه ممنوعه باقی مانده بود.

در آن زمان به‌عنوان وکیل در یک شرکت بزرگ بین‌المللی خدمات حرفه‌ای کار می‌کردم. تجربه، تحصیلات، صلاحیت حرفه‌ای و هویت شغلی باثباتی داشتم. ورود به عکاسی به معنای آن بود که دوباره به یک مبتدی تبدیل شوم.

به یاد دارم از کسی پرسیدم: «از کجا می‌فهمید این واقعاً همان مسیری است که ممکن است در آن استعداد داشته باشید؟» پاسخ داد: «هیچ‌وقت نمی‌فهمید. هیچ‌کس نمی‌داند.» پاسخ بسیار ساده و بدیهی بود، اما در عین حال احساس آرامش زیادی به من داد. هیچ تضمینی وجود ندارد. لازم بود این حرف را بشنوم و دست از جست‌وجوی تضمین بردارم. گاهی فقط باید امتحان کرد. فکر می‌کنم زیبایی زندگی نیز دقیقاً در همین است.

تأثیر آموزش حقوق بر نگاه عکاسانه

سوفی رایت: آیا سابقه حرفه‌ای شما در حوزه حقوق، به شکلی بر فعالیت هنری و عکاسی شما تأثیر گذاشته است؟

مارینا سیروواتکا: بسیار بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. حقوق و هنر بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم با یکدیگر ارتباط دارند. هر دو با تفسیر و قضاوت (Interpretation and Judgment) سروکار دارند و هر دو سرشار از جزئیات و پیچیدگی هستند. یک استدلال حقوقی شکل، ریتم و چارچوب خودش را دارد. هر کلمه و هر جزئیاتی اهمیت دارد و حتی یک تغییر کوچک می‌تواند معنای کلی را تغییر دهد.

وقتی در حوزه حقوق فعالیت می‌کنید، به‌خوبی متوجه می‌شوید که جهان چقدر پیچیده است و انسان‌هایی که در آن زندگی می‌کنند تا چه اندازه پیچیده‌اند. وقتی از طریق عکاسی به یک انسان نزدیک می‌شوم، همین پیچیدگی برایم جذاب است. این پیچیدگی بُعد دیگری به اثر اضافه می‌کند.

فعالیت حرفه‌ای در حوزه حقوق به من یاد داد با دقت گوش کنم، به جزئیات توجه داشته باشم و خیلی سریع به نتیجه‌گیری‌های ساده و قطعی نرسم.

عکاسی به‌عنوان راهی برای مواجهه با بحران و گسست

سوفی رایت: به نظر می‌رسد موضوع یا بهتر بگوییم پرسشی که در تمام پروژه‌های شما تکرار می‌شود، این است که وقتی زندگی دچار اختلال می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؛ اینکه بحران چگونه جهان بیرونی و درونی ما را متوقف می‌کند و ما چگونه دوباره خودمان و زندگی‌مان را بازسازی می‌کنیم. چرا عکاسی را برای سخن گفتن درباره این موضوع انتخاب کرده‌اید؟

مارینا سیروواتکا: وقتی اتفاقی رخ می‌دهد، چه یک رویداد جهانی باشد و چه یک گسست شخصی، انسان در نهایت در تجربه خودش بسیار تنهاست. تجربه واقعی همیشه عمیق‌تر و پیچیده‌تر از چیزی است که از بیرون به نظر می‌رسد.

برای مثال، پس از حمله تمام‌عیار روسیه به اوکراین، میلیون‌ها نفر وارد اتحادیه اروپا شدند؛ اما شرایط زندگی هر یک از این افراد مانند یک جهان مستقل است. هر انسان باید تغییراتی را که در زندگی‌اش ایجاد شده، به شیوه خودش تجربه و مدیریت کند.

برای من، عکاسی فقط ابزاری برای گرفتن یک تصویر نیست. کل فرایند عکاسی (Photography Process) اهمیت دارد. این فرایند فرصتی در اختیار من قرار می‌دهد تا با یک انسان ارتباط برقرار کنم و شاید به او بگویم: «من تو را می‌بینم و برای آنچه بر تو می‌گذرد اهمیت قائلم.»

گوش دادن، بخش بسیار مهمی از این فرایند است؛ هرچند بخش نامرئی آن محسوب می‌شود.

من عاشق گفت‌وگو با افرادی هستم که از آنها عکاسی می‌کنم و دوست دارم درباره تجربه‌های شخصی آنها بدانم، حتی زمانی که چیزهایی که تعریف می‌کنند، دردناک یا آسیب‌زا هستند. این جهان کوچک و شخصی به من امکان می‌دهد رویدادهای بزرگ‌تر را بهتر درک کنم و برداشت یا احساسی را با خود به تصویر منتقل کنم.

 

استودیو؛ فضایی برای نگه داشتن لحظه‌های گذار

سوفی رایت: شما استودیو را به زیبایی به‌عنوان فضایی توصیف کرده‌اید که می‌تواند لحظات عدم قطعیت و گذار را در خود «نگه دارد». کمی درباره فعالیت خود در استودیو و رابطه آن با موضوعاتی که در آثار شما وجود دارد توضیح می‌دهید؟

مارینا سیروواتکا: استودیوی خود را در سال ۲۰۲۱ میلادی، برابر با ۱۴۰۰ خورشیدی، در براتیسلاوا افتتاح کردم؛ چند ماه پیش از آغاز حمله تمام‌عیار. می‌خواستم فضای آن شبیه استودیوهایی باشد که در کی‌یف دوست داشتم؛ فضایی مینیمال، اما در عین حال گرم و راحت، نه صرفاً فنی و تخصصی.

وقتی وارد آن می‌شوید، احساس می‌کنید قدم به دنیای دیگری گذاشته‌اید. هنوز محدودیت‌های مربوط به کرونا وجود داشت، اما هم‌زمان امیدهایی نیز وجود داشت که زندگی در حال بازگشت به وضعیت عادی است.

قرار بود فعالیت خود را با عکاسی مد (Fashion Photography) آغاز کنم، اما همه‌چیز به شکل کاملاً متفاوتی پیش رفت.

وقتی حمله تمام‌عیار روسیه آغاز شد، عکاسی در ابتدا برایم بی‌اهمیت به نظر می‌رسید. به‌عنوان داوطلب در خط تلفنی کمک‌رسانی اوکراین و اسلواکی، یعنی Ukraine-Slovakia SOS Helpline، فعالیت کردم و تلاش می‌کردم برای مردم وسایل حمل‌ونقل، محل اقامت، دارو و دیگر کمک‌های فوری را فراهم کنم.

در نهایت فرسوده شدم. فهمیدم نمی‌توانم به همه کمک کنم و لازم است دوباره به چیزی برگردم که آن را می‌شناسم و می‌توانم در بلندمدت ادامه دهم. اینجا بود که استودیو هدف کاملاً متفاوتی پیدا کرد.

«نگران نباش، من خوبم»؛ عکاسی به‌مثابه همدلی

پروژه «نگران نباش، من خوبم» (Don’t Worry, I’m Fine) نخستین پروژه‌ای بود که در آن استودیو ساختم. استودیو به سرزمینی تبدیل شد که می‌توانستم افراد را به آن دعوت کنم.

در روزهای نخست حمله تمام‌عیار، تصمیمی شهودی گرفتم تا برای مردم پرتره و عکاسی خانوادگی (Family Portrait Photography) انجام دهم و این کار را طی ماه‌ها و سال‌های بعد نیز ادامه دادم.

هدف فقط ثبت خاطرات نبود؛ می‌خواستم نوعی آرامش، فرصت گفت‌وگو و امکان شنیده شدن را نیز فراهم کنم.

زمان بسیار بیشتری را با هر یک از شرکت‌کنندگان سپری می‌کردم؛ بسیار بیشتر از زمانی که در یک جلسه معمولی عکاسی صرف می‌شود. احساس می‌کردم اتفاق مهمی در حال رخ دادن است و این تصاویر و داستان‌ها در آینده اهمیت بسیار بیشتری از آن لحظه‌ای خواهند داشت که ثبت می‌شدند.

کار کردن در استودیو کاملاً متفاوت از عکاسی از فردی در محل اقامت موقت اوست؛ نه فقط از نظر تصویری که در نهایت به دست می‌آید، بلکه از نظر احساسی که فرد در طول فرایند تجربه می‌کند.

برای برخی از افرادی که آن زمان با آنها دیدار کردم، مطمئنم عکاسی در محل اقامت موقتشان می‌توانست دردناک یا حتی مداخله‌گرانه باشد. من نمی‌خواستم چنین احساسی ایجاد کنم.

در استودیو با هم صحبت می‌کردیم، چای می‌نوشیدیم و عکس‌های زیادی می‌گرفتیم. برای من مهم بود که فقط چیزی از این ملاقات دریافت نکنم، بلکه در مقابل چیزی نیز به فرد ارائه دهم. استودیو امکان شکل‌گیری چنین رابطه‌ای را فراهم می‌کرد.

از «نگران نباش، من خوبم» تا «پروانه‌ها و دایناسورها»

سوفی رایت: چگونه این رویکرد استودیویی به پروژه «پروانه‌ها و دایناسورها» رسید؟ چه چیزی در رویکرد شما تغییر کرد؟

مارینا سیروواتکا: هر دو پروژه در استودیو آغاز شدند، اما مسیر کاملاً متفاوتی را طی کردند. تمام افرادی که در پروژه «نگران نباش، من خوبم» حضور داشتند، در استودیو عکاسی شدند. عکاسی در محیط‌های دیگر را نیز امتحان کردم، اما آن تصاویر به نتیجه نمی‌رسیدند.

آن تصاویر فضای خاص و صمیمیتی را که در استودیو شکل گرفته بود، از بین می‌بردند. استودیو تبدیل به مکانی شد که این کپسول زمانی (Time Capsule) در آن ثبت می‌شد.

واقعاً نمی‌توانم بگویم یک پروژه مستقیماً به پروژه دیگر تبدیل شد. در واقع، زمانی که مشغول انتشار کتاب بودم، با خودم صادقانه فکر می‌کردم که آیا دوباره حاضر خواهم شد چنین پروژه بزرگ و سنگینی را به‌تنهایی آغاز کنم یا نه.

اما بعد از چنین افکاری چه کار دیگری می‌توان کرد؟ طبیعتاً پروژه دیگری را شروع کرد!

«پروانه‌ها و دایناسورها» نیز در استودیو آغاز شد. با یکدیگر دیدار کردیم، صحبت کردیم، نخستین مصاحبه‌ها را ضبط کردیم و پرتره‌ها را گرفتیم. اما از همان ابتدا، این پروژه رنگارنگ‌تر، ساختگی‌تر و بازیگوشانه‌تر بود.

از همان نخستین لحظه‌ای که این افراد را دیدم، می‌دانستم تصاویر باید رنگارنگ باشند.

خیلی زود پروژه از فضای استودیو فراتر رفت. نشان دادن شرکت‌کنندگان فقط در آن محیط محدود، دیگر برایم کافی نبود. بسیاری از آنها تا آن زمان بخشی از چشم‌انداز شهری (Urban Landscape) شده بودند. در اسلواکی برنامه‌های روزمره، فعالیت‌ها و روابط خود را پیدا کرده بودند، حتی اگر وضعیت زندگی‌شان همچنان حل‌نشده باقی مانده بود.

 

از شوک جنگ تا پذیرش واقعیت تازه

تفاوت مهم دیگر، زمان آغاز این دو پروژه بود.

«نگران نباش، من خوبم» زمانی آغاز شد که حمله تمام‌عیار هنوز تازه بود و مردم، از جمله خود من، در حال تجربه شوک اولیه جنگ بودند. من این پروژه را می‌ساختم، زیرا میل شدیدی به انجام آن داشتم و احساس می‌کردم مهم است؛ اما هم‌زمان عدم قطعیت‌ها و احساسات طاقت‌فرسای بسیاری وجود داشت که فرایند کار را بسیار دشوار می‌کرد.

تا سال ۲۰۲۴ میلادی، برابر با ۱۴۰۳ خورشیدی، احساس کردم جامعه به نوعی نقطه تثبیت رسیده است. مردم کم‌کم در حال تصمیم‌گیری بودند؛ اینکه آیا بازگردند، در خارج از کشور بمانند و چگونه در شرایطی که هیچ‌کس آن را انتخاب نکرده است، برای آینده برنامه‌ریزی کنند.

زمانی که «پروانه‌ها و دایناسورها» را آغاز کردم، این افراد دیگر درون واقعیت تازه زندگی می‌کردند و هر یک به شیوه‌ای متفاوت با آن کنار می‌آمدند. بنابراین پروژه به یک زبان بصری متفاوت و فضای فیزیکی گسترده‌تری نیاز داشت.

 

چرا افراد بالای ۶۰ سال؟

سوفی رایت: چه چیزی باعث شد روی گروه سنی بالای ۶۰ سال تمرکز کنید؟

مارینا سیروواتکا: در یکی از مراکز اجتماعی براتیسلاوا، گروهی برای سالمندان اوکراینی وجود دارد که توسط سازمان مردم‌نهاد Sme Spolu، به معنای «ما با هم هستیم» یا We Are Together، سازمان‌دهی شده است.

این گروه در ابتدا به‌عنوان نوعی حمایت روان‌شناختی شکل گرفته بود، اما نخستین جلسات دشوار بودند. افراد آن‌قدر درگیر غم و فقدان شخصی خود بودند که لزوماً تمایلی به صحبت کردن یا شنیدن حرف‌های یکدیگر نداشتند.

به‌تدریج داوطلبان فعالیت‌های مختلفی پیشنهاد کردند؛ از جمله رقص، نقاشی، پیاده‌روی نوردیک (Nordic Walking)، ورزش صبحگاهی و تمرین‌های گروهی، و تمرین آواز.

این گروه سرانجام به یکی از فعال‌ترین گروه‌ها تبدیل شد. تقریباً در تمام فعالیت‌هایی که به آنها پیشنهاد می‌شد شرکت می‌کردند و حتی در رویدادهای مختلف به اجرای برنامه می‌پرداختند.

انرژی آنها توجه مرا جلب کرد.

صادقانه بگویم، انتظار داشتم با افرادی مواجه شوم که کاملاً درهم‌شکسته و ویران شده‌اند.

فقط به زندگی آنها فکر کنید. بسیاری از آنها در جریان جنگ جهانی دوم یا اندکی پس از آن متولد شده‌اند. آنها اتحاد جماهیر شوروی، فروپاشی آن، استقلال اوکراین، بحران‌های اقتصادی دهه ۱۹۹۰ میلادی، برابر با دهه ۱۳۷۰ خورشیدی، و تغییرات بسیار دیگری را پشت سر گذاشته‌اند.

درست زمانی که زندگی‌شان سرانجام به ثبات نسبی رسیده بود، بار دیگر مجبور شدند خانه و زندگی خود را ترک کنند.

اگر به زندگی آنها نگاه کنید، به نظر می‌رسد سرگذشتشان میان دو جنگ قرار گرفته است.

اندوه و طنز؛ دو روی یک تجربه انسانی

سوفی رایت: درباره ترکیب اندوه و طنزی که از آن صحبت کرده‌اید، بیشتر توضیح می‌دهید؟

مارینا سیروواتکا: اندوه از ابتدا در خود این موقعیت وجود دارد. جنگ در تمام سطوح وارد زندگی ما شده است. حتی اگر من در امنیت زندگی کنم، همه‌چیز برای همیشه تغییر کرده است.

زمانی که مشغول نوشتن پاسخ‌های این مصاحبه بودم، شش موشک بالستیک به محله‌ای اصابت کرد که دوستان نزدیکم در آن زندگی می‌کنند و خانواده خود من نیز زمانی در آنجا زندگی می‌کردند.

کامپیوترم را بستم و شروع کردم به پیام دادن به همه تا ببینم آیا سالم هستند یا نه.

این زندگی عادی جدید ماست.

اما این به آن معنا نیست که همه‌چیز خاکستری شده است. اغلب درست برعکس است. ممکن است پس‌زمینه تاریک باشد، اما زندگی همچنان بسیار زنده و پررنگ است.

طنز و کنایه چیزی نبود که من به پروژه تحمیل کرده باشم. آنها از ابتدا وجود داشتند و با انتظارات اجتماعی درباره اینکه افراد آواره چگونه باید احساس یا رفتار کنند نیز ارتباط داشتند.

یک جلسه عکاسی در کنار استخر را به یاد می‌آورم. یکی از زنان، نیمه‌طنزآمیز پرسید: «مردم چه خواهند گفت؟ اینکه ما اینجا داریم تفریح می‌کنیم و از حمایت‌های اجتماعی سوءاستفاده می‌کنیم؟»

این جمله در ذهنم ماند. این جمله بار سنگین انتظارات اجتماعی را آشکار می‌کرد.

تفریح کردن ممکن است نامناسب تلقی شود، اما در عین حال صرفاً به دلیل اینکه اکنون در امنیت هستید، دیگران تصور می‌کنند باید شاد باشید.

این تناقض هم در جامعه غربی و هم در جامعه اوکراینی وجود دارد.

سالمندی، کلیشه و میل به زندگی

سوفی رایت: چگونه افرادی را که با آنها کار کردید پیدا کردید؟ آیا به‌عنوان فردی از نسل جوان‌تر، در جریان این همکاری از آنها چیزی آموختید؟

مارینا سیروواتکا: بیشتر شرکت‌کنندگان عضو همان باشگاه سالمندان هستند که به آن اشاره کردم یا از طریق دوستان و آشنایان با این گروه ارتباط دارند.

مادرم همیشه آرزو داشت مادربزرگ مرحومم لباس‌های زیبا بپوشد، موهایش را مرتب کند، آرایش کند و برای نوشیدن قهوه با دوستانش بیرون برود. اما در ۱۰ سال پایانی زندگی‌اش تقریباً از خانه خارج نمی‌شد.

فکر می‌کنم این موضوع تا حدی با یک تصور بسیار شوروی از سالمندی ارتباط داشت؛ اینکه وقتی پیر می‌شوید باید متناسب با سن خود رفتار کنید و به‌تدریج از زندگی فاصله بگیرید.

این مدل چندان انگیزه‌بخش نیست. در واقع، بسیار ترسناک است. می‌دانم هنوز افراد زیادی در اوکراین از همین الگو پیروی می‌کنند.

بنابراین وقتی با این گروه آشنا شدم، انرژی آنها چیزی بود که خود من واقعاً به آن نیاز داشتم.

وقتی با زنی ۸۲ ساله ملاقات می‌کنید که هر روز ۱۰ هزار قدم راه می‌رود، لباس‌های کوتاه می‌پوشد و چند رقص را پشت سر هم روی صحنه اجرا می‌کند، نگاه شما تغییر می‌کند.

این تجربه به شما یادآوری می‌کند که زندگی در ۳۰، ۴۰، ۵۰ یا حتی ۸۰ سالگی به پایان نمی‌رسد؛ حتی زمانی که اتفاقی به وحشتناکی جنگ، مسیر عادی زندگی را مختل کرده باشد.

این همکاری از جنبه‌ای دیگر نیز برای من آموزنده بود و البته گاهی بسیار خنده‌دار.

متوجه شدم بسیاری از کلیشه‌هایی که درباره نسل سالمند شوروی در ذهن داشتم، دیگر درباره افرادی که روبه‌رویم بودند صدق نمی‌کرد.

من با کلیشه‌های خودم سراغ آنها رفتم و با تعجب فهمیدم این کلیشه‌ها متعلق به من بودند، نه آنها.

یکی از دلایلی که از کار کردن با این افراد لذت می‌برم همین است. به‌ندرت می‌توانم پیش‌بینی کنم چگونه واکنش نشان خواهند داد.

آنها می‌توانند بازیگوش، لجباز، شیک‌پوش، طعنه‌زن، دشوار، کنجکاو یا بسیار صریح باشند.

من اشتهای آنها برای زندگی را تحسین می‌کنم، اما نمی‌خواهم این ویژگی را نیز به یک تصویر ساده‌شده از قدرت یا قهرمانی همگانی تبدیل کنم.

جهان رنگارنگ «پروانه‌ها و دایناسورها»

سوفی رایت: در پرتره‌های شما نوعی روشنایی و حس بازیگوشانه کودکانه دیده می‌شود که تضاد چشمگیری با داستان‌های آوارگی و رنجی دارد که این افراد تجربه کرده‌اند. چگونه به این جهان رنگارنگ رسیدید؟

مارینا سیروواتکا: نخستین واکنش من این بود که به دنبال یک مکانیسم مشترک برای کنار آمدن با شرایط، یا نوعی راز قدرت متعلق به این نسل بگردم.

خیلی زود این ایده فرو ریخت.

با انسان‌هایی بسیار متفاوت و زنده روبه‌رو شدم و هر تلاشی برای پیدا کردن یک ویژگی مشترک، آنها را بیش از حد ساده می‌کرد.

در ابتدا به این فکر کردم که آنها را در زندگی روزمره دنبال کنم و رویکردی مستندتر داشته باشم. اما پس از مدتی فهمیدم این کافی نیست.

عکس‌ها اندوهی را که از ابتدا در موقعیت وجود داشت، منعکس می‌کردند، اما فضای بسیار کمی برای طنز، کنایه و تناقض‌هایی که در طول فرایند آشکار می‌شدند باقی می‌گذاشتند.

واقعیت آنها پارادوکسیکال است.

آنها از جنگ فرار کرده‌اند و به امنیت رسیده‌اند، اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد در سال‌های پایانی زندگی خود در چنین موقعیتی قرار بگیرد.

این واقعیت جدید می‌تواند تقریباً رؤیاگونه و پوچ به نظر برسد.

رنگ، صحنه‌پردازی و عناصر دست‌ساز به من اجازه دادند این تناقض را وارد تصاویر کنم و اندکی از واقعیت روزمره فاصله بگیرم.

بخشی از این حس پوچی نیز احتمالاً از طنز سیاهی می‌آید که اوکراینی‌ها طی سال‌های حمله تمام‌عیار به آن دست یافته‌اند.

توانایی خندیدن حتی در سخت‌ترین شرایط می‌تواند راهی برای کنار آمدن با چیزی باشد که در غیر این صورت تحمل آن غیرممکن به نظر می‌رسد.

داستان هر تصویر از کجا می‌آید؟

سوفی رایت: هر تصویر داستان خودش را دارد. فرایند شکل‌گیری هر عکس چگونه بود؟ آیا سوژه‌ها نیز در شکل‌گیری ایده مشارکت داشتند؟

مارینا سیروواتکا: ما کار را در استودیو و با گفت‌وگو آغاز کردیم. برای شناختن افراد به زمان نیاز داشتم.

داستان‌های آنها در کنار یکدیگر پایه و اساس بسیاری از ایده‌ها شدند، اما نه به شکل مستقیم و تحت‌اللفظی.

نمی‌خواستم چیزی را که شنیده بودم، صرفاً تصویرسازی کنم. بیشتر علاقه‌مند بودم ببینم این داستان‌ها چه تأثیری بر من گذاشته‌اند و چگونه می‌توانم آن احساس را به یک واقعیت بصری اندکی جابه‌جا، گاهی تقریباً دیستوپیایی (Dystopian)، تبدیل کنم.

برای مثال، عکس دو زنی که در حال بافتن هستند، از گفت‌وگو با شرکت‌کنندگانی از کراماتورسک (Kramatorsk) و نیکوپل (Nikopol) شکل گرفت؛ دو شهری که از آغاز حمله تمام‌عیار به‌شدت هدف گلوله‌باران قرار گرفته‌اند.

تصویر این عکس برای مدت بسیار طولانی در ذهن من وجود داشت.

حتی فرش بزرگ داخل تصویر را خودم بافتم. واقعاً بزرگ است.

معمولاً با یک ایده اصلی و نسبتاً دقیق وارد پروژه می‌شوم، اما وقتی کار را آغاز می‌کنیم، شرکت‌کنندگان بسیار فعال هستند و واکنش‌ها و ایده‌های خودشان را وارد فرایند می‌کنند.

ما معمولاً بسیار بیشتر از چیزی که در ابتدا برنامه‌ریزی کرده‌ام عکاسی می‌کنیم و همین موضوع انتخاب نهایی تصاویر را بسیار دشوار می‌کند.

«پاسخ خانم نادیا به پوتین»

سوفی رایت: درباره عکس «پاسخ خانم نادیا به پوتین» (Mrs. Nadia’s Answer to Putin) برایمان بگویید.

مارینا سیروواتکا: خانم نادیا فردی بسیار خلاق است. او زیاد نقاشی می‌کند و دوست دارد در طبیعت، درخت‌ها، ابرها و به‌خصوص سنگ‌ها، شکل‌ها و شباهت‌های مختلف پیدا کند.

او اغلب روی سنگ‌هایی که پیدا می‌کند نقاشی می‌کشد و به آنها هویتی تازه یا چشم‌اندازی متفاوت می‌دهد.

وقتی این سنگ خاص را پیدا کرد، بلافاصله با آن ارتباط برقرار کرد. او در آن نوعی حرکت اعتراضی و سرپیچی دید؛ گویی می‌گوید: «پوتین، تو نمی‌توانی مرا به دست بیاوری!»

هر وقت احساس ناراحتی می‌کند، نگاه کردن به این اثر حالش را بهتر می‌کند.

او آثار کوچک دیگری نیز در واکنش به اقدامات یا حتی بی‌عملی رهبران سیاسی ساخته است.

بعداً یک ویدئوی کوتاه نیز تولید کردیم که در آن خودش درباره این اثر توضیح می‌دهد.

چرا «پروانه‌ها و دایناسورها»؟

سوفی رایت: و در پایان، عنوان پروژه را چگونه انتخاب کردید؟

مارینا سیروواتکا: عنوان‌های موقت زیادی داشتم، اما اگر صادقانه بگویم، همه آنها بیش از حد معمولی و بی‌رمق بودند.

سپس یکی از زنان به استودیو آمد، در حالی که تی‌شرتی پوشیده بود که روی آن نوشته شده بود «پروانه‌های شیک» (Stylish Butterflies).

او گفت که در اوکراین عضو یک باشگاه سالمندان بوده است. آنها نمی‌خواستند خودشان را «مادربزرگ‌ها» بنامند، بنابراین نام «پروانه‌ها» را انتخاب کرده بودند.

من بلافاصله عاشق این نام شدم.

استعاره بسیار زیبایی بود: ظرافت، زیبایی و لحظه‌های گذرا.

می‌دانستم کلمه «پروانه‌ها» باید در عنوان باشد، اما هنوز واژه دیگری پیدا نکرده بودم که بتواند آن را متعادل کند.

بعداً در حال مصاحبه با یک زوج بودم و از آنها پرسیدم چه کلیشه‌هایی درباره نسلشان بیشتر آزارشان می‌دهد.

شوهر پاسخ داد: «خیلی آزاردهنده است که همه ما را دایناسور می‌بینند.»

همین بود.

پروانه‌ها و دایناسورها.

بعد از آن، کلاه‌های دایناسوری را بافتم و این بال‌های پروانه‌ای را ساختم.

 

 

منبع: https://www.lensculture.com/

مترجم: نازنین مالکی