متن مصاحبه

سوفی رایت Sophie Wright : آیا لحظهای را به یاد دارید که شما را به سمت عکاسی سوق داد؟
آناستازیا سیرا Anastasia Sierra : اولین بار در بیست و چند سالگی، وقتی اولین دوربین DSLR خود را خریدم، کشش به سمت عکاسی را حس کردم. آن را همه جا با خودم میبردم. آزادی در «اشتباه کردن» فشارِ کمالگرایی را از من گرفت و اجازه داد بازی کنم. تماشای مردم از پشت لنز و انتظار برای لحظهای که حالت چهره یا حرکاتشان با من سخن بگوید، هیجانانگیز بود. عکسهای اولیه من حال و هوای سینمایی داشتند و عمدتاً از اطرافیانم بودند؛ انگار زندگیام را در قاب یک فیلم میدیدم.
وقتی عکس میگیرم، احساس زنده بودن دارم. نگاه کردن به جهان از دریچه منظرهیاب (Viewfinder) جادویی است. این کار به من کمک میکند حضور داشته باشم و زندگی را عمیقتر تجربه کنم. ما اغلب برای رسیدن به اهداف بزرگ، با عجله از کنار زندگی میگذریم و بسیاری چیزها را از دست میدهیم. اما عکاسی به من میآموزد آنچه در مقابلم قرار دارد، کافی است

سوفی رایت: شما در پروژههای قبلیتان نیز به تجربه مادری پرداختهاید. چرا عکاسی را به عنوان زبان خود برای صحبت درباره این موضوع انتخاب کردید؟
آناستازیا سیرا: وقتی پسرم به دنیا آمد، عکاس آزاد (Freelance) بودم و روی پرتره و فشن کار میکردم، بنابراین عکاسی انتخابی طبیعی بود. به قول دیوید کمپانی، عکاسی رسانهای عالی برای بیان «احساسات متناقض» است. کلمات اغلب شبیه برچسب هستند؛ سعی میکنند دقیق باشند، اما گاهی خیلی قطعی و محدود به نظر میرسند. در مقابل، یک عکس اجازه خوانشهای متعدد را میدهد و این بسیار زیباست. عکاسی به من کمک میکند تا در تجربیات مبهم یا دشوار زندگی، زیبایی پیدا کنم.

سوفی رایت: رابطه میان پروژه «تلخ و شیرین» (Bittersweet) که در آن از نوزادی پسرتان عکاسی کردید، با «ساعت جادو» چیست؟
آناستازیا سیرا: فرآیند ثبت تصاویر تغییر چندانی نکرده است. هر دو پروژه دنیای موازی با زندگی روزمره من هستند. آنچه تغییر کرده، «نیت» است. «تلخ و شیرین» راهی برای مقابله با انزوایِ اوایل مادری بود. اما «ساعت جادو» در پیِ تغییرات بزرگتری شکل گرفت؛ از جمله مرگ مادرم و مهاجرت پدرم به خانه ما در آمریکا. ما اکنون در فضای بستهای زندگی میکنیم اما هنوز فاصلهای وجود دارد. پدرم و پسرم زبان یکدیگر را نمیفهمند. عکاسی راهی برای ارتباط بدون کلمات شده است. این روزها زمان برایم فشردهتر میگذرد؛ انگار فرصتها برای با هم بودن رو به پایان است.
سوفی رایت: رویاهای زندهتان به نظر در قلب این تصاویر هستند. درباره فرآیند کاری خود بگویید.
آناستازیا سیرا: من به عکسهایم به چشم «چشماندازهای روانشناختی» نگاه میکنم؛ ترکیبی از رویاها، خاطرات و ترسهای غیرمنطقی. این دنیایی است که در آن مادرم هنوز زنده است اما با جای خالی او تعریف میشود. من به دنبال بازسازی دقیق رویاها نیستم، بلکه میخواهم آن احساساتِ «ماندگار» پس از بیداری را منتقل کنم.
سوفی رایت: آیا از تجربههای دوران کودکی خود در این پروژه استفاده کردهاید؟
آناستازیا سیرا: وقتی با پسرم بازی میکنم، بیشتر از زمانی که کنار پدرم هستم، حس کودکی دارم. پدرم در سن بالا در کشوری غریبه است؛ بدون دانستن زبان و در حالی که باید با فرهنگ جدید کنار بیاید. او برای بسیاری از امور به من متکی است، اما من اغلب در دسترس نیستم. گاهی همه ما (حتی در بزرگسالی) کجخلقی میکنیم؛ شاید به همین دلیل است که بازیگوشی در این کار موج میزند.
سوفی رایت: در نهایت، درباره نام پروژه «ساعت جادو» بگویید.
آناستازیا سیرا: «ساعت جادو» به زمانی از روز اشاره دارد که نوزادان بیش از حد خسته هستند و بیقرار میشوند. من از نظر معنوی مذهبی نیستم، اما این مفهوم را دوست دارم که میگویند در این ساعت، مرز میان دنیای زندگان و ارواح نازکتر میشود. ارواح من از گذشته نمیآیند، بلکه از لحظاتِ حالِ در حالِ گذار میآیند. این همان احساس شدیدی است که پس از بیداری از یک رویای قدرتمند دارید؛ حتی اگر رویا تمام شده باشد، حسش باقی میماند. ترسهای ما، همان چیزهایی که برایمان ارزشمندند، در آسیبپذیرترین نقاط وجودمان زندگی میکنند.
منبع: https://www.lensculture.com/
مترجم: ریحانه تقی یاری







Saturday, 24 October , 2026