استنلی گرین فراتر از یک عکاس، شاعری بصری بود که در تاریکیِ جنگ و بی‌عدالتی، نورِ حقیقت را می‌جست.

استنلی گرین (Stanley Greene) عکاس و فتوژورنالیست برجسته آمریکایی در بروکلین نیویورک و در خانواده‌ای هنرمند به دنیا آمد. هر دو والدین او بازیگر بودند. پدرش، استنلی گرینِ پدر، که از فعالان اتحادیه بازیگران و از نخستین آفریقایی‌تبارانی بود که در «انجمن بازیگران سینما» به مقام مسئولیت رسید، در دهه ۱۹۵۰ به‌دلیل اتهام گرایش‌های کمونیستی در فهرست سیاه قرار گرفت. گرین نخستین دوربین عکاسی خود را در یازده‌سالگی از والدینش دریافت کرد.

او فعالیت هنری خود را ابتدا با نقاشی آغاز کرد، اما به‌تدریج به عکاسی روی آورد. در اوایل دهه ۱۹۷۰ و در دوران فعالیت در جنبش‌های اجتماعی، با تشویق عکاس نامدار دبلیو. یوجین اسمیت به‌طور جدی عکاسی را در مدرسه هنرهای بصری نیویورک و مؤسسه هنر سان‌فرانسیسکو دنبال کرد.

گرین در سال ۱۹۸۹ با ثبت تصویری نمادین از جشن فروپاشی دیوار برلین وارد عرصه فتوژورنالیسم بین‌المللی شد. او در سال‌های بعد از بسیاری از مناطق بحرانی جهان از جمله چچن، بوسنی، عراق، رواندا، سومالی، کشمیر و لبنان گزارش تصویری تهیه کرد و به یکی از چهره‌های مهم عکاسی جنگ تبدیل شد. مجموعه عکس‌های او از جنگ چچن در کتاب «زخم باز» (Open Wound) منتشر شد و توجه جهانیان را به رنج مردم این منطقه جلب کرد.

گرین در سال ۲۰۰۷ همراه با چند فتوژورنالیست دیگر آژانس عکاسی NOOR را بنیان‌گذاری کرد. او سرانجام در سال ۲۰۱۷ در سن ۶۸ سالگی در پاریس درگذشت. آثار او همچنان به‌عنوان اسنادی مهم از جنگ، رنج انسانی و جست‌وجوی حقیقت در تاریخ عکاسی معاصر شناخته می‌شوند.

استنلی گرین تنها یک عکاس نبود؛ او شاعری بصری بود که با دوربین خود، مرزهای میان تاریکی و نور را درمی‌نوردید. او از کوچه‌های بروکلین تا میدان‌های نبرد در چچن، عراق و رواندا، همواره در جست‌وجوی حقیقتی بود که باید روایت می‌شد. گرین با نگاهی بی‌پروا و قلبی سرشار از همدلی، آموخت که چگونه در میان ویرانه‌ها، لحظه‌هایی از انسانیت را شکار کند که تاریخ را به لرزه درمی‌آورد. او معتقد بود که حقیقت، حتی وقتی دردناک است، باید دیده شود؛ چرا که سکوت در برابر رنج، بزرگترین خیانت است.

میراث استنلی، مجموعه‌ای از تصاویرِ سوزان است؛ تصاویری که از «دردسرِ خوب» برآمده‌اند و ما را با وجدانِ بیدارِ بشریت مواجه می‌کنند. همچنین او مجموعه ای به نام ایران دارد. امروز، «بنیاد استنلی گرین» (Stanley Greene Foundation) به عنوان خانه‌ی این میراث، وظیفه دارد که این شعله را برای نسل‌های جدیدِ عکاسان و روایت‌گران زنده نگه دارد.

 وب‌سایت رسمی بنیاد، علاوه بر مرورِ یک عمر تلاشِ هنری و انسان‌دوستانه‌ی استنلی، سعی دارد فضایی برای تداومِ این مسیر فراهم کند. در همین راستا، بنیاد اکنون میزبان یک مسابقه عکاسی است؛ فرصتی برای عکاسانی که همچون استنلی، شهامتِ نگریستن به زوایای پنهانِ جهان را دارند و می‌خواهند در ثبتِ «حقیقت» سهیم باشند. این رقابت، دعوتی است برای تمامیِ کسانی که باور دارند تصویر، قدرتمندترین ابزار برای تغییر است و می‌خواهند با لنز خود، داستانی از انسانیت، رنج و امید را در بسترِ پرآشوبِ امروزِ جهان روایت کنند.

برای آشنایی بیشتر با آثار ماندگار استنلی گرین، مرور داستانِ زندگی او و همراهی با مسابقه عکاسی ما، از شما دعوت می‌کنیم که از وب‌سایت بنیاد دیدن کنید:

[آدرس وب‌سایت: www.stanleygreenefoundation.org]

بنیاد استنلی گرین؛ جایی که حقیقت هرگز فراموش نمی‌شود.

در ادامه، دو متن از آشنایان استنلی در مورد او آورده می‌شود تا به شما در شناخت بیشتر وی کمک شود:

 روایت اسکات تود (دوست و همکار)

استنلی گرین برای همیشه می‌درخشد

استنلی گرین یک شاعرِ بصری بود و مانند همه شاعران بزرگ، در روشنایی تاریکی می‌یافت و در تاریکی روشنایی. افتخار بزرگی بود که از من خواسته شد عضو هیئت امنای بنیاد استنلی گرین باشم. هنگام آماده‌سازی برای راه‌اندازی این بنیاد، این امتیاز را داشتم که یک عمر تصاویر استنلی را مرور کنم و این مرا به روزهایی برد که استنلی و من در اتاق هتلی در پاریس، یا در کافه‌ای در جشنواره Visa Pour l’Image در پرپینیان، یا هر جای دیگری که با هم بودیم، می‌نشستیم. روی زمین می‌نشستیم، تمام شیت‌های تماسی سیاه‌وسفیدمان را پهن می‌کردیم، نگاه می‌کردیم و گفت‌وگو می‌کردیم. بازگشت به آن زمان واقعاً لذت‌بخش بود.

وقتی به تصاویری که اینجا خواهید دید نگاه می‌کردم، استنلی دوباره کنارم بود. وقتی فکر می‌کردم که برای این وب‌سایت از کدام تصاویر استفاده کنیم، هر بار که با خودم بحث می‌کردم—آیا این عکس بیش از حد دشوار است؟ بیش از حد خشن برای نگاه کردن؟ بیش از حد عریان و بی‌پرده؟—هر بار که چنین فکری می‌کردم، صدای استنلی را در ذهنم می‌شنیدم که می‌گفت: «اسکات، نمی‌توانی آن عکس‌ها را حذف کنی؛ باید دیده شوند!»

سال‌ها استنلی و من در Visa Pour l’Image دیدار می‌کردیم؛ جشنواره شگفت‌انگیز فتوژورنالیسم که توسط عضو دیگر هیئت امنا، ژان-فرانسوا لُروا، بنیان گذاشته شده است. وقتی آنجا با هم بودیم، آیینی داشتیم. تا یکشنبه بعد از پایان جشنواره هرگز به نمایشگاه‌ها نمی‌رفتیم. البته تمام شنبه‌شب را به جشن و مهمانی می‌گذراندیم و با هم طلوع خورشید را استقبال می‌کردیم. بعد به کافه‌ای می‌رفتیم، چندین فنجان قهوه می‌خوردیم و راهی نمایشگاه‌ها می‌شدیم. در نقدهایمان می‌توانستیم بی‌رحم باشیم و نسبت به چیزهایی که دوست داشتیم سرشار از شگفتی. گفت‌وگوهایمان همیشه به یک پرسش ختم می‌شد: آیا عکاس نور خودش را پیدا کرده است؟

ما فقط درباره نحوه استفاده از نور صحبت نمی‌کردیم، بلکه درباره آن نور درونی، احساسی و پرشدتی که هر یک از ما را منحصربه‌فرد می‌کند نیز حرف می‌زدیم. همان نوری که در جست‌وجویش هستیم و می‌کوشیم آن را به دست آوریم و دوباره به دست آوریم. نور استنلی به درخشندگی هر نوری می‌سوخت—حتی درخشان‌تر. این بنیاد برای یادآوری او، برای معرفی آثارش به نسل‌های جدید، و برای این است که نوری که استنلی گرین بود—و هست—برای همیشه بدرخشد.

اسکات تود

اسکات تود یک کیوریتور مستقل، ویراستار، مدرس و عکاس است. او در سه سال گذشته رئیس صندوق W. Eugene Smith بوده است.

پیش از این، اسکات مدیر برنامه اقامت هنری و کیوریتور در SALT شهر نیویورک بود. او همراه با کَتی رایان نمایشگاه‌های متعددی را هم‌کیوریتوری کرده است، از جمله در Look3 Festival of the Photograph، مدرسه هنرهای بصری (The School of Visual Arts) و جشنواره عکس Cortona On the Move؛ و به‌طور مستقل در Photofest Querétaro در مکزیک.

به عنوان ویراستار بصری، اسکات برای پروژه Life on Earth اثر E.O. Wilson کار کرده و ویراستار VII The Magazine بوده است. سال‌ها نیز معاون سردبیر عکس در مجله Fortune بود. به عنوان عکاس، اسکات برنده جوایز متعدد عکاسی شده و آثارش در Visa Pour L’Image در پرپینیان فرانسه، Biennale Internazionale di Fotografia در تورین ایتالیا، گالری Colonnade در واشینگتن دی‌سی، جشنواره Photographic Nights of Selma در سلما آلاباما و همچنین در نمایشگاه‌های گروهی دیگر به نمایش درآمده است.

اسکات در International Center for Photography تدریس می‌کند و پیش‌تر در School of Visual Arts در شهر نیویورک نیز تدریس کرده است.

روایت پری گرین (برادر)

نامه‌ای از پری گرین

۷ اوت

خواننده گرامی،

نام من پری گرین است. من برادر استنلی گرین هستم؛ کسی که بنیاد استنلی گرین بر پایه میراث او بنا شده است. برای درک اینکه استنلی چگونه به یک عکاس مشهور جهانی تبدیل شد، شاید دانستن کمی از زندگی اولیه‌اش مفید باشد.

استنلی در ۱۴ فوریه ۱۹۴۹، روز ولنتاین، در بیمارستان یهودیان بروکلین در شهر نیویورک به دنیا آمد. والدین ما، استنلی و جاوت گرین، هر دو بازیگر بودند. مادربزرگِ مادربزرگِ استنلی، به عنوان یک برده در شهرستان برگن، نیوجرسی به دنیا آمده بود. منصفانه است اگر بگوییم والدین ما بازیگرانی بودند که به سختی امرار معاش می‌کردند؛ پدرم برای تأمین مخارج خانواده به کارهای متفرقه روی می‌آورد و مادرم در فاصله‌ی بین پروژه‌های بازیگری، در خانه می‌ماند تا از ما مراقبت کند. ما نیز در کودکی وارد حرفه خانوادگی شدیم و نقش‌های فرعی و گذری را می‌پذیرفتیم؛ کارهایی که بسیاری از بازیگران در آن زمان و حتی اکنون، با آن زندگی خود را می‌گذرانند. با وجود زرق و برق هالیوود، این راهی آسان (یا قابل پیش‌بینی) برای کسب درآمد نبود. شب‌های سرد بسیاری را به یاد می‌آورم که در صندلی عقب اتوبوس‌های یخ‌زده یا در بخش بار استیشن‌واگن سرد پدرم منتظر بودیم تا برای یک عبور کوتاه یا حضور در صحنه‌ای شلوغ در شب‌های سرد، به صحنه فراخوانده شویم.

استنلی مردی شجاع بود—اجازه ندهید کسی خلاف این را به شما بگوید. او قطعاً جسورتر از آن بود که من هرگز بتوانم باشم. اما در کودکی، شاید چندان جسور نبود. مثلاً وقتی نوبت به بیرون بردن زباله‌ها در شب و گذاشتنشان در سطل‌های حیاط پشتی می‌رسید، استنلیِ هفت‌ساله از ترس می‌لرزید. این کار وظیفه من شد. استنلی گاهی در مدرسه مورد قلدری قرار می‌گرفت. او توسط بزدلانی آزار می‌دید که در کسی که با تصورات آن‌ها از اینکه «باید چگونه باشد، چه شکلی باشد و چه کسی را دوست داشته باشد» همخوانی نداشت، هدفی آسان می‌دیدند. استنلی از محدود شدن در هر نوع کلیشه‌ای سر باز می‌زد. من هنوز آثار کبودی‌های قدیمی و غرور جریحه‌دار شده‌ام را در دفاع از برادرم در آن برخوردهای اغلب پرتنش به یاد دارم.

در اوایل دهه ۱۹۶۰، به عنوان یک خانواده سفری در سراسر کشور داشتیم. مادر، پدر و من در گروه ملی نمایش «معجزه‌گر» (The Miracle Worker) بودیم و نقش‌های وینی، جان و پرسی را بازی می‌کردیم؛ خدمتکارانی در خانه هلن کلر. استنلی هم با ما سفر می‌کرد. به دلیل قوانین تبعیض نژادی در جنوب، جایی که سیاه‌پوستان اجازه نداشتند در کنار سفیدپوستان روی صحنه بروند، خانواده من را در هالیوود پیاده کردند و بازیگران سفیدپوست هنگام تور در جنوب، نقش‌های ما را ایفا کردند. در دوران اقامت در هالیوود، استنلی و من ساعت‌های زیادی را صرف گشت‌ و گذار در خیابان‌های اطراف «هالیوود اند واین» (Hollywood and Vine) می‌کردیم تا شاید در میان ثروتمندان و مشاهیر، ستاره‌های سینما را ببینیم.

استنلی همیشه کسی بود که محدودیت‌های ممکن را آزمایش می‌کرد. چه به عنوان کودکی سرکش در دبستان و چه به عنوان نوجوانی عاصی در دبیرستان، استنلی همیشه اقتدار و وضع موجود را به چالش می‌کشید. این ویژگی شخصیتی در تمام طول عمرش با او ماند. جان لوئیس، فعال حقوق مدنی، اقدامات کسانی را که به دلایل درست برای خود دردسر می‌تراشند، «دردسر خوب» (good trouble) می‌نامید. استنلی گاهی به دلایل درست، دچار «دردسر خوب» می‌شد؛ چه با اعتراض به بوروکراسی بی‌فایده مدرسه، چه پلیسِ ناعادلانه، چه سوءاستفاده‌های حقوق مدنی یا جنگ‌های بیهوده. او صدای خود را به گوش همه می‌رساند.

در حالی که پدر استنلی خستگی‌ناپذیر برای تأمین مخارج خانواده کار می‌کرد، زمانی هم برای سرگرمی‌هایش پیدا می‌کرد، از جمله نواختن گیتار، شراب‌سازی، گلف و بله، عکاسی. استنلیِ پدر شب‌های زیادی را تا دیروقت در تاریک‌خانه زیرزمین می‌گذراند تا عکس‌هایی را که گرفته بود ظاهر کند و خشک کند. در آن زمان متوجه نبودم، اما استنلی کوچک در ۱۱ سالگی، جادو و هنر عکاسی را در تاریکی آن اتاق کوچک زیرزمین کشف کرده بود.

استنلی عکاسی را در «مدرسه هنرهای بصری» و «موسسه هنر سان‌فرانسیسکو» آموخت و تحت راهنمایی عکاس بزرگ، دابلیو. یوجین اسمیت قرار گرفت. او زمانی که در کالیفرنیا بود، مهارت‌های عکاسی خود را با ثبت هرج‌ومرج‌هایی که اغلب همراه صحنه پانک‌راک آن زمان بود، صیقل داد.

استنلی که در آمریکا احساس بی‌قراری، خفگی و عدم رضایت می‌کرد، مانند بسیاری از هنرمندان سیاه‌پوست پیش از خود، در سال ۱۹۸۶ به پاریس نقل مکان کرد. در آنجا بود که سفر زندگی او به عنوان یک عکاس جنگ آغاز شد. این سفری برای بیان حقیقت بود. در طول آن مسیر، او با عکس نمادین خود «بوسه‌ها به همه، دیوار برلین»، نفسِ راحتِ جهان را در لحظه فروپاشی دیوار برلین به تصویر کشید؛ او در پشت خطوط درگیری در کاخ سفید روسیه ماند و به چشم‌های تیراندازی و ریاکاری خیره شد؛ او ما را مجبور کرد که با نسل‌کشی در رواندا و بی‌تفاوتی نسبت به جان‌های غرق‌شده در طوفان کاترینا مواجه شویم. در کتاب عکس خود، «زخم باز» (Open Wound)، او زخمِ یک واقعه در تاریخ یعنی چچن را شکافت. در فلوجه عراق، استنلی بار دیگر بی‌رحمی جنگ و انتقام را به صدر توجهات آورد و آن را مقابل چشمان ما قرار داد تا همه ببینند. او در زمان واقعی، وحشتِ چهار پیمانکار آمریکایی که بی‌رحمانه شکنجه شده و از پل آویزان شده بودند را به اشتراک گذاشت. استنلی به‌سختی از آن مهلکه جان سالم به در برد. استنلی تمام وجودش برای گفتن حقیقت بود و گاهی، حقیقت دردناک است.

استنلی در ۱۹ مه ۲۰۱۷ در پاریس بر اثر سرطان درگذشت. اگرچه او دیگر در میان ما نیست، اما میراثش، تصاویر سوزانِ زندگی‌های بی‌گناهی که از دست رفتند، و عزم راسخ برای جستجوی حقیقت در مهِ جنگ، از طریق عکاسی و کتاب‌هایی که تألیف کرد، باقی خواهد ماند. بنیاد استنلی گرین قصد دارد با توانمندسازی عکاسان و فتوژورنالیست‌های جوان برای شروع سفر حقیقت‌جویی خود از طریق تصویر عکاسانه و مشارکت در «دردسر خوب»، این وعده را محقق سازد.

با صلح و مهر،

منبع مطالب: https://www.stanleygreenefoundation.org/

منبع عکس : https://www.noorimages.com/stanley-greene

مترجم: ریحانه تقی یاری